close
تبلیغات در اینترنت
داستان عاشقی گل شقایق از زبان خودش

داستان عاشقی گل شقایق از زبان خودش

داستان عاشقی گل شقایق از زبان خودش

داستان عاشقی گل شقایق از زبان خودش

داستان عاشقی گل شقایق از زبان خودش

داستان عاشقی گل شقایق از زبان خودش
داستان عاشقی گل شقایق از زبان خودش
چه قدر سخته ندیدنت برام ...

چه قدر سخته ندیدنت برام ...

عشق ابدی من

عشق ابدی من

شعر عاشقانه به خوبیت عادتم دادی

شعر عاشقانه به خوبیت عادتم دادی

بهونه گیر شدم ...

بهونه گیر شدم ...

بهار با تو زیباست ...

بهار با تو زیباست ...

تولدم مبارک نیست !

تولدم مبارک نیست !

دلم میخواد بیام پیشت ...

دلم میخواد بیام پیشت ...

همیشه باید باشی ...

همیشه باید باشی ...

دل منو هوای آسمون

دل منو هوای آسمون

باید بیای ...

باید بیای ...

موضوعات
آرشیو
آمار
جستجو
جدید ترین مطالب
تبلیغات
آخرين ارسال هاي تالار گفتمان
کمی طاقت داشته باشید...
عنوان پاسخ بازدید توسط
0 87 tahekhatemanoto

داستان عاشقی گل شقایق از زبان خودش
داستان عاشقی گل شقایق از زبان خودش


شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی، نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت، تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته، به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود، ز آنچه زیر لب می گفت
شنیدم سخت شیدا بود، نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود-اما-
طبیبان گفته بودندش، اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم، بگیرند ریشه اش را و بسوزانند
شود مرهم
برای دلبرش، آندم شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت، بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را، به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده، که افتاد چشم او ناگه
به روی من
بدون لحظه ای تردید، شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کورۀ آتش، زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز دوایی نیست
و از این گل که جایی نیست، خودش هم تشنه بود اما!
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست اوبودم
و حالامن تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش، تمام جان من می سوخت
که ناگه
روی زانوهای خود خم شد، دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد، کمی اندیشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت
اما ! آه
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود، با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
"بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی، دوای دلبرم هستی
بمان ای گل"
ومن ماننننننننننندم
نشان عشق و شیدایییییییییی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد

 


تعداد بازديد : 55
جمعه 04 ارديبهشت 1394 ساعت: 1:0
نویسنده:
نظرات()
مطالب مرتبط
بخش نظرات این مطلب
این نظر توسط پرنسس در تاریخ 1394/2/14 و 20:40 دقیقه ارسال شده است

پرنسس

وایییییییییییییی
خیلی قشنگ بود
پاسخ : سلاااممم پرنسس . مرسیییی که سر زدی و مرسی واسه کامتت . آره خیلی قشنگ بود خودمم کلی از خوندنش لذت بردم . دست آقا محسن درد نکنه که فرستادش


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
درباره ما
مطالب تصادفی
ورود کاربران
عضويت سريع
لینک دوستان